مهسان نبی پور

.

.

دختر گل من در تاریخ 24 آبان 89 ساعت 2 بعدازظهرچشمای خوشگلشو رو به دنیا باز کرد.از خدای مهربون واسه این نعمت بزرگی که به من وباباش داد متشکرم
ایمیل مدیر :

آنلاین : 1
بازدید امروز : 34
بازدید دیروز : 189
بازدید هفته گذشته : 811
کل بازدید : 136482



RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
تشکر از علی ورویا جون
موضوع :
نویسنده مامان تاریخ ارسال سه شنبه 8 مرداد 1392 در ساعت 13:14

امروز اومدم اینجا فقط به خاطراین موضوع که تو وبلاگ تاحالا اسمی از کسایی که توبزرگ شدنت کمکمون کردن  وخیلیم دوست دارن نبردم .خاله طیبه خیلی دوست داره خیلیم خونشون رفتی وخونشونو خیلی دوست داری از زمانی که بیست روزت بود تاحالا وقتی نبودم میزاشتمت خونشون. رویا دخترخالتم خیلی دوست داره  وقتی  خیلی کوچولو بودی مامان دانشگاه میرفت پیش دخترخالت بودی همچنین علی وآقاحمیدی امیدوارم وقتی بزرگ شدی قدر اونارو بدونی قلب

.:: ::.
احوالات مهسان درتیر 1392
موضوع :
نویسنده مامان تاریخ ارسال سه شنبه 8 مرداد 1392 در ساعت 13:11

دختر نازم روزای زندگیت میگذره  وتو هرروز بزرگتر میشی ودل من واسه نوزادیت بیشتر تنگ میشه. هرچند خیلی شیطونی ولی انقد دوست دارم که با تمام اذیت کردنات یه تار موتو به دنیا نمیدم .انقدر مهربونی که وقتی بابات میاد خونه وخستس میری تنشو دست میکشی خستگیش در بره توکار خونه تو سفره پهن کردن وسایل آوردن کمکم میکنی.منم بعضی وقتها واسه اینکه خستم  هرچند توجیه خوبی نیستافسوس یه کوچولو تنبیه ات میکنم وتوهم خبرشو بلافاصله که بابات میاد میرسونی ولی وقتی شبها میخوابی انقد میبوسمت که شاید از عذاب وجدانم کمتر بشه . صبحها میری مهدکودک خدارو شکر مهدتو دوست داری واسه رفتن به مهد صبح زودم صدات میکنم بیدار میشی بدون اینکه غربزنی اسم دوستاتو بلدی اسماشون شاهین سپهر شقایق ملیکا حتی چون دوتا ملیکا دارین اسم ملیکای دیگرو خیلی شیرین میگی ملیکا ذبیحی.تو این چند مدت مادرجونت زانوهاش عمل کرد حالشم خوب نیست خداکنه زودتر خوب بشهناراحت تهران خونه خاله مایده است واسه همین دیگه بعدازظهرا میری پیشه بابات دوروبریای مغازه بابات خیلی دوست دارن همه باهات بازی میکنن توهم خوب بلدی تو دل کسی بریقلب

 

.:: ::.
اتفاقات جدید
موضوع :
نویسنده مامان تاریخ ارسال پنجشنبه 26 ارديبهشت 1392 در ساعت 18:30

دختر خوبم تو این مدت اتفاقای جدیدی افتاد که مهمتر از  همشونوبهت بگم اتفاقی که فکرشم نمی کردم به این زودی بیفته افتاد اونم اینکه دخترم الان دوهفتس که جیششو میگه از همون روز اولی که تصمنیم جدی گرفتم خوب باهام همکاری کردی یک روز لگن گذاشتم جلو تلویزیون هر وقت جیش داشتی میرفتی روش بعدم تو دستشویی هر وقت جیش میکردی میگفتم واسه ماهی هاست خوشت میومد منم کلی جیغ میکشیدم وخوشحالی میکردم دوست داشتی.

اتفاق دیگه الان یک هفته هست که میری مهد پیش خونمون خیلی دوست داری خانم مربیای مهربونی داره واسه همین صبحها واسه مهد خیلی زود پامیشی.

اتفاق دیگه دخترعموت ملیحه نامزد کرد هرچند خیلی کوچولو بود ولی شوهرش دادن.

روز مادر رفتم موهاتو کوتاه کردم گوشاتم سوراخ کردم ولی دو روز که شد دیدم گوشواره هات اذیتت میکنه واسه همین از گوشت گرفتم فکر کنم گوشات دوباره بسته شد ولی وقتی گوشواره گوشت بود خیلی ذوق داشتی.

اصلنم نمیذاری ازت عکس بندازم یه عکس که با دینا گرفتم واست میزارم واسه شب بله بون دخترعموته انشاا.. خوشبخت بشه.عزیزم دختر خوبم مهربونم خیلی دوست دارم.

.:: ::.
مهسان در دوسال وپنج ماهگی
موضوع :
نویسنده مامان تاریخ ارسال جمعه 30 فروردين 1392 در ساعت 11:14

مهسان جونم

دختر خوب وشیطون من الان دقیقا دوسال وپنج ماه وهفت روزته با اینکه شیطنتت مثل پسراس ولی همه دوست دارن اگه نبیننت (خاله ها ومادرجونت)زنگ میزنن میگن مهسانو بیار ببینمش وقتی من نیستم باهات خیلی خوبی ولی منو میبینی شیطنت شروع میشه دختر مهربونی هستی وقتی میبینی مامان ناراحته میای بغلم میکنی ومی پرسی چی شد مامان . هنوزم مهد نمیزارمت پیش خاله منیزه(خاله مامان) هستی البته صبحها .عاشق بالا رفتن از کابنتی عاشق پوشیدن کفش پاشنه بلندوگرفتن کیف مامان تو دستتی هنوز خوب حرف نمیزنی عاشق بیرون رفتن از خونه ای بچه های کوچیکو خیلی دوست داری تو خیابون اگه ببینتشون میری طرفشون با همون زبون شیرینت باهاشون حرف میزنی. هنوز جیشو نمیگی امیدوارم تاچند وقت دیگه بیام بهت بگم دیگه جیشو میگی هرچند چشم آب نمیخوره . ولی با تمام شیطنتت عاشقتم عزیزم خیلی خوشحالم که هستی

.:: ::.
عکس آتلیه مهسان
موضوع :
نویسنده مامان تاریخ ارسال جمعه 17 آذر 1391 در ساعت 10:10

.:: ::.
تولد دخترم
موضوع :
نویسنده مامان تاریخ ارسال يکشنبه 5 آذر 1391 در ساعت 18:45

مهسان جونم امروز تقريبا 8روز ازتولد 2 سالگيت ميگذره .روزبه روز شيطنتات بيشتر ميشه نميدونم چه علاقه اي به خراب كردن وسايل داري ولي با تمام شيطنتات دوست دارم عزيزم

دخترم

وقتی که پاتو گذاشتی روی این زمین خاکی

تموم گل های عالم شدن از دست تو شاکی

خدا هم هواتو داشته ، تو رو با گلا سرشته

با تو دنیای پر از درد ، واسه من مثل بهشته

روز میلادت مبارک عزیزترینم .

عكسا نشون دهنده شيطنتت هستقلب

 

مهسان ومحمد زلزله

 

ديناجون

مهسان شب تولدش

عاشقتم

توازجان سینک واون کابینت چی میخوای؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

.:: ::.
شروعی دوباره
موضوع :
نویسنده مامان تاریخ ارسال پنجشنبه 22 تير 1391 در ساعت 9:16

سلام به دختر نازم

عزیزم  چند ماهی هست وقت نکردم بیام وبلاگت مطلب جدید بزارم واسه اینکه سر مامانت واقعا شلوغه

دخترم تو این چند ماه خیلی دختر خوبی شده فقط مامانم خییییییییییلی کنجکاویتعجب قلب

کارای روزانه ات اینه که صبحها میری پیشه خاله منیزه (خاله مامان) که خیلی دوست داره الانم تقریبا یک سالی هست که پیشه اونی بعدازظهرام وقتی مامان میره دفتر یا پیشه مادرجونی یا خاله هات عاشق پسرخالت محمدم هستی .وقتی از خونه محمدم که میایم خونه یکریز اسم محمد تو دهنته به قول شما ممت.ماچ

حدود یک ماه پیش بر اثر یک اتفاق پای کوچولت خراش برداشت که مجبور شدیم ببریمت پاتو بخیه بزنیم هنوزم لکش هست مامانم ناراحته که لکش بمونه( مامان جان شما دختری ولی اخلاقتو شیطونیات مثل پسراس)

ولی مامان با این شیطونیات عاشفته ولیییییییییییییی شما عاشقه باباتیگریهصبحها بایه مکافاتی از بابات جدا ت میکنم

دو تاعکس که فعلا دارم واست میزارم

این عکسم واسه زمانی که پای دخترم بو شده بود

.:: ::.
تولدت مبارک دختر نازم
موضوع :
نویسنده مامان تاریخ ارسال سه شنبه 24 آبان 1390 در ساعت 20:35

سلام

بعد از یه مدت طولانی باز تونستم بیام اینجادخترم یک ساله شد واقعا این یک سال با تمام سختی هاش چقد زود گذشت.

الان دخترم دوستمه همه زندگیمه خیلی روزای خوبی رو با هم میگذرونیم .

ولی مهسانم یک هفته پیش سرماخوردگی شدیدی گرفت که متاسفانه علایم همون مریضی الان تو من هست واسه همین زیاد نمیتونم بنویسم ولی سعی میکنم زود زود بیام

مرسی از تمام دوستای که تو این مدت به یادمون بودن

این  عکسو از یک سالگی مهسانو داشته باشین که دخترم چقدی شد ه وشر از چشاش میباره

 

 

.:: ::.
مهسان جونم میشینه
موضوع :
نویسنده مامان تاریخ ارسال يکشنبه 22 خرداد 1390 در ساعت 19:29

مهسان جونم دیگه میتونی بدون کمک کسی بشینه .اون اردکم که کنارشه دوستشه خیلی دوسش داره .جمعه که خونه مادرجون بودیم دیدم وقتی این عروسکا میزارم پیشت ساکت میشی واسه همین مادرجون گفت ببر خونه منم اوردمش که عزیزم باهاش بازی کنی .از این به بعد هرجا میریم باخودمون میبریم هر چند یه خورده بزرگه ولی دوست شماست اشکال نداره

عاشقققققققققققققققققققققققققققتم.قلب

 

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

.:: ::.
روزای زندگی مهسان
موضوع :
نویسنده مامان تاریخ ارسال يکشنبه 8 خرداد 1390 در ساعت 21:08

سلام عزیزم  یه مدت واقعا نمیرسم بیام واست مطلب بنویسم ولی هر زمانی وقت کردم بیام تمام اتفاقای که تو زندگیت میفته رو واست اینجا میزارم

دخترم اول کارای جدیدی که انجام میدی بگم همش داری غلت میزنی دوست داری رو شکمت بخوابی شبها موقع خواب انقد باید این طرف اون طرف بشی تا اونجوری خودت بخوای بخوابی.از برنامه های تلویزیون عاشق پیام بازرگانی هستی فقطم پیام بازرگانی شبکهایmanotoوpmc دیگه هیچ شبکه ای تبلیغاتشو نمیبینی واسه همین اگه هرجای خونه باشی وقتی تبلیغات شروع میشه بغلت میکنم میدوم جلوی تلویزیون که تبلیغات رو ببینی .توی روروک خیلی سریعتر ازقبل حرکت میکنی هر جا برم باروروک همرام میای حتی بعضی وقتا جلوتر از من حرکت میکنی هرجا حتی اگه واسه یک ساعتم باشه روروکتو باخودم میبرم

جاهای که تو این مدت رفتیم شکلکهای خانومی22 اردیبهشت رفتیم تهران خونه خاله مایده که از کربلا اومده بودی فکر نکنم زیاد بهت خوش گذشته باشه چون اصلا نمیتونستی بخوابی شاید واسه تغییر آب وهوا یا جات عوض شده بود

٢٣اردیبهشت رفتیم نمایشگاه کتاب** خیلی شلوغ وگرم بود واسه همین به خاطر زیاد اذیت نشی زود بیرون اومدیم انتشارات میزان شلوغ بود واسه همین هیچ کتابی واسه خودم نگرفتم ولی واسه شما چندتا کتاب خوشگل گرفتیم

٢٤ اردیبهشت رفتیم بهداشت واکسن شش ماهگیتو زدیمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے    بلاخره لحظه ای که آرزو داشتم رسید واسه رسیدنت به شش ماهگی لحظه شماری میکردم شکرت خدای مهربون من.

 خیلی گریه کردی شبم تبت خیلی شدید بود واسه همین من وبابات تاصبح نخوابیدیم

پنج شنبه 5خردادم رفتیم ویلای خاله مریم تو خزرشهرشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے تو تمام جاهای که رفتیم تنها جای بود که فکرکنم بهت واقعا خوش گذشت اونجا خیلی دلبری کردی خیلی باروروکت اونجا چرخیدی با همه بازی میکردی دوستای مامانت میگفتن انقد دختر خوبی داری 

 ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا اخلاقت عوض میشه چون شب قبلش خونه مادرجون بودیم یکریز گریه میکردی خیلی خستم کرده بودی عزیزم مادرجونو پدرجون خیلی دوست دارن بنده خداها همیشه گریه تورو میبینن همیشه واسم زنگ میزنن میگن خسته شدی بیایم ببریمش بیرون ولی نمیدونن خانمی من بعضی وقتا خیییییییییییلی خوش اخلاقه

 همینجا ازمریم جونو آقامقداد ممنونم خیلی بهمون خوش گذشتشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

 دیروز رفته بودیم گوشتو سوراخ کنیم آخه وقتی دنیا اومده بودی 2تا گوشواره کادوگرفتی که خیلی خوشگلن ولی وقتی بردیم پیشه آقای دکتر بهمون گفت حیف نیست واسه کیف کردن خودتون دختر به این نازیرو اذیت میکنین

بعد بابات بهم گفت هرچی تو گفتی منم باخودم گفتم اگه بگم نه سوراخ کنیم دکتر میگه چه مامان بدی واسه همین باخودم گفتم شما کوچولوی چیزی از گوشواره نمیدونی هیچ لذتیم نمیبری فقط از سوراخ کردن گوشت دردشو تحمل میکنی فکرم میکنی ماداریم اذیتت میکنیم واسه همین تصمیم گرفتم تا زمانی که خودت نخوای گوشتو سوراخ نمیکنیم فقط زمانی سوراخ میکنیم که تو از ذوق گوشواره هات خوابت نبره امیدوارم از تصمیم مامانات راضی باشی

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

 خدایا, ترا شکر می کنم که مرا با درد اشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم و ناخالصی های وجودم را در اتش درد بسوزانم…..خدایا, ترا شکر می کنم که مرا در اتش عشق گداختی و همه موجودات وخواستنی ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بی مقدار کردی تا از کنار هر حادثه وحشتناک ,ارام بگذرم دردها, تهمت ها, ظلم ها, فشارها و شکنجه ها را با سهولت تحمل کنم.خدایا, مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای ترا مشاهده کنم…..خدایا, پستی دنیا را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی, مرا از یاد تو دور نکند…..خدایا, دلم از ظلم و ستم گرفته, ترا به عدالتت سوگند می دهم مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده…خدایا, بسوی تو می ایم ,از عالم و عالمیان می گریزم, تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده”. دکتر شریعتی

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.