بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
مهسان نبی پور

.

.

دختر گل من در تاریخ 24 آبان 89 ساعت 2 بعدازظهرچشمای خوشگلشو رو به دنیا باز کرد.از خدای مهربون واسه این نعمت بزرگی که به من وباباش داد متشکرم
ایمیل مدیر :

آنلاین : 2
بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 85
بازدید هفته گذشته : 146
کل بازدید : 19009



RSS
POWERED BY
NINIWEBLOG.COM
موضوع :
نویسنده مامان مهسان تاریخ ارسال پنجشنبه 17 آذر 1390 در ساعت 21:58
A>
Aleo Flash Intro Banner Maker

طراحی بنر و لوگو
.:: ::.
تولدت مبارک دختر نازم
موضوع :
نویسنده مامان مهسان تاریخ ارسال سه شنبه 24 آبان 1390 در ساعت 20:35

سلام

بعد از یه مدت طولانی باز تونستم بیام اینجادخترم یک ساله شد واقعا این یک سال با تمام سختی هاش چقد زود گذشت.

الان دخترم دوستمه همه زندگیمه خیلی روزای خوبی رو با هم میگذرونیم .

ولی مهسانم یک هفته پیش سرماخوردگی شدیدی گرفت که متاسفانه علایم همون مریضی الان تو من هست واسه همین زیاد نمیتونم بنویسم ولی سعی میکنم زود زود بیام

مرسی از تمام دوستای که تو این مدت به یادمون بودن

این  عکسو از یک سالگی مهسانو داشته باشین که دخترم چقدی شد ه وشر از چشاش میباره

 

 

.:: ::.
مهسان جونم میشینه
موضوع :
نویسنده مامان مهسان تاریخ ارسال يکشنبه 22 خرداد 1390 در ساعت 19:29

مهسان جونم دیگه میتونی بدون کمک کسی بشینه .اون اردکم که کنارشه دوستشه خیلی دوسش داره .جمعه که خونه مادرجون بودیم دیدم وقتی این عروسکا میزارم پیشت ساکت میشی واسه همین مادرجون گفت ببر خونه منم اوردمش که عزیزم باهاش بازی کنی .از این به بعد هرجا میریم باخودمون میبریم هر چند یه خورده بزرگه ولی دوست شماست اشکال نداره

عاشقققققققققققققققققققققققققققتم.قلب

 

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

.:: ::.
روزای زندگی مهسان
موضوع :
نویسنده مامان مهسان تاریخ ارسال يکشنبه 8 خرداد 1390 در ساعت 21:08

سلام عزیزم  یه مدت واقعا نمیرسم بیام واست مطلب بنویسم ولی هر زمانی وقت کردم بیام تمام اتفاقای که تو زندگیت میفته رو واست اینجا میزارم

دخترم اول کارای جدیدی که انجام میدی بگم همش داری غلت میزنی دوست داری رو شکمت بخوابی شبها موقع خواب انقد باید این طرف اون طرف بشی تا اونجوری خودت بخوای بخوابی.از برنامه های تلویزیون عاشق پیام بازرگانی هستی فقطم پیام بازرگانی شبکهایmanotoوpmc دیگه هیچ شبکه ای تبلیغاتشو نمیبینی واسه همین اگه هرجای خونه باشی وقتی تبلیغات شروع میشه بغلت میکنم میدوم جلوی تلویزیون که تبلیغات رو ببینی .توی روروک خیلی سریعتر ازقبل حرکت میکنی هر جا برم باروروک همرام میای حتی بعضی وقتا جلوتر از من حرکت میکنی هرجا حتی اگه واسه یک ساعتم باشه روروکتو باخودم میبرم

جاهای که تو این مدت رفتیم شکلکهای خانومی22 اردیبهشت رفتیم تهران خونه خاله مایده که از کربلا اومده بودی فکر نکنم زیاد بهت خوش گذشته باشه چون اصلا نمیتونستی بخوابی شاید واسه تغییر آب وهوا یا جات عوض شده بود

٢٣اردیبهشت رفتیم نمایشگاه کتاب** خیلی شلوغ وگرم بود واسه همین به خاطر زیاد اذیت نشی زود بیرون اومدیم انتشارات میزان شلوغ بود واسه همین هیچ کتابی واسه خودم نگرفتم ولی واسه شما چندتا کتاب خوشگل گرفتیم

٢٤ اردیبهشت رفتیم بهداشت واکسن شش ماهگیتو زدیمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے    بلاخره لحظه ای که آرزو داشتم رسید واسه رسیدنت به شش ماهگی لحظه شماری میکردم شکرت خدای مهربون من.

 خیلی گریه کردی شبم تبت خیلی شدید بود واسه همین من وبابات تاصبح نخوابیدیم

پنج شنبه 5خردادم رفتیم ویلای خاله مریم تو خزرشهرشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے تو تمام جاهای که رفتیم تنها جای بود که فکرکنم بهت واقعا خوش گذشت اونجا خیلی دلبری کردی خیلی باروروکت اونجا چرخیدی با همه بازی میکردی دوستای مامانت میگفتن انقد دختر خوبی داری 

 ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا اخلاقت عوض میشه چون شب قبلش خونه مادرجون بودیم یکریز گریه میکردی خیلی خستم کرده بودی عزیزم مادرجونو پدرجون خیلی دوست دارن بنده خداها همیشه گریه تورو میبینن همیشه واسم زنگ میزنن میگن خسته شدی بیایم ببریمش بیرون ولی نمیدونن خانمی من بعضی وقتا خیییییییییییلی خوش اخلاقه

 همینجا ازمریم جونو آقامقداد ممنونم خیلی بهمون خوش گذشتشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

 دیروز رفته بودیم گوشتو سوراخ کنیم آخه وقتی دنیا اومده بودی 2تا گوشواره کادوگرفتی که خیلی خوشگلن ولی وقتی بردیم پیشه آقای دکتر بهمون گفت حیف نیست واسه کیف کردن خودتون دختر به این نازیرو اذیت میکنین

بعد بابات بهم گفت هرچی تو گفتی منم باخودم گفتم اگه بگم نه سوراخ کنیم دکتر میگه چه مامان بدی واسه همین باخودم گفتم شما کوچولوی چیزی از گوشواره نمیدونی هیچ لذتیم نمیبری فقط از سوراخ کردن گوشت دردشو تحمل میکنی فکرم میکنی ماداریم اذیتت میکنیم واسه همین تصمیم گرفتم تا زمانی که خودت نخوای گوشتو سوراخ نمیکنیم فقط زمانی سوراخ میکنیم که تو از ذوق گوشواره هات خوابت نبره امیدوارم از تصمیم مامانات راضی باشی

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

 خدایا, ترا شکر می کنم که مرا با درد اشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم و ناخالصی های وجودم را در اتش درد بسوزانم…..خدایا, ترا شکر می کنم که مرا در اتش عشق گداختی و همه موجودات وخواستنی ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بی مقدار کردی تا از کنار هر حادثه وحشتناک ,ارام بگذرم دردها, تهمت ها, ظلم ها, فشارها و شکنجه ها را با سهولت تحمل کنم.خدایا, مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای ترا مشاهده کنم…..خدایا, پستی دنیا را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی, مرا از یاد تو دور نکند…..خدایا, دلم از ظلم و ستم گرفته, ترا به عدالتت سوگند می دهم مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده…خدایا, بسوی تو می ایم ,از عالم و عالمیان می گریزم, تو مرا در جوار رحمت خود سکنی ده”. دکتر شریعتی

.:: ::.
به مناسبت روز مادر( 3خرداد 90
موضوع :
نویسنده مامان مهسان تاریخ ارسال جمعه 30 ارديبهشت 1390 در ساعت 13:38
کودکی که آماده‌ی تولّد بود، نزد خدا رفت و از خداوند پرسيد: "می‌گويند فردا شما مرا به زمين می‌فرستيد، اما چگونه من بسيار كوچك و بی‌پناهم ، من به اين کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟"

خداوند پاسخ داد: "در ميان تعداد بسياری از فرشتگان ، من يکی را برای تو برگزيده‌ام ، او در انتظار توست و از تو نگهداری و مراقبت خواهد کرد."


امّا کودک هنوز اطمينان نداشت که می‌خواهد برود يا نه : "امّا اينجا در بهشت، من هيچ کاری جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين‌ها برای شادی من کافی هستند."

خداوند لبخند زد: "فرشته‌ی تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."

کودک ادامه داد: "من چگونه می‌توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم؟..."

خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته‌ی تو ، زيباترين و شيرين‌ترين واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقّت و صبوری و مراقبت ، به تو می‌آموزد که چگونه صحبت کنی."

کودک با ناراحتی گفت: "وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟"

امّا خدا برای اين سوال هم پاسخی داشت: "فرشته‌ات دست‌هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می‌آموزد که چگونه دعا کنی."

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: "شنيده‌ام که در زمين انسان‌های بدی هم زندگی می کنند، چه كسى مرا در برابر آنها محافظت مى كند ؟"

خداوند گفت : "فرشته‌ات از تو دفاع و مواظبت خواهد کرد ، حتّی اگر به قيمت جانش تمام شود."

کودک با نگرانی ادامه داد: "امّا من هميشه به اين دليل که ديگر نمی‌توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود."

خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته‌ات هميشه درباره‌ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود، امّا صداهایی از زمين شنيده می شد.

کودک فهميد که به زودی بايد سفرش را آغاز کند. او به آرامی يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: "خدايا! اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد."

خداوند شانه‌ی او را نوازش کرد و پاسخ داد: "نام فرشته تو مهم نيست . تنها بدان كه تو اين فرشته را « مـــــادر » صدا خواهى زد."
شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

خواندم ترانه اي زيبا برايت مادر
ميون ترانه هام نوشتم نامت را
نوشتم نامت را با بغض با گريه هاي دور
نوشتمت ،نوشتمت ترانه خوان شعر هايم
نوشتمت با كلماتم نام زيبايت را
و بر هر شاخه ي گل ياس بازمي نويسم
دوستت دارم
مادر
 
.:: ::.
مهسان جونم
موضوع :
نویسنده مامان مهسان تاریخ ارسال سه شنبه 27 ارديبهشت 1390 در ساعت 17:26

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

 

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

تو این عکس قیافه مهسانو داشته باشین

 

.:: ::.
درس خوندن مامان
موضوع :
نویسنده مامان مهسان تاریخ ارسال چهارشنبه 14 ارديبهشت 1390 در ساعت 18:00

 

عزیزم.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

مرسی از اینکه الان یه مدت خیلی بهتر شدی کمترگریه میکنی تو روروکت بازی میکنی دیگه واسه خودت خانوم شدیشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

 

    niniweblog.com   niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 

عزیزم باید یه مدت به مامانت کمک کنی اول از همه مامان امتحان اختبار داره از امشب مثلا تصمیم گرفتم شبا وقتی خوابیدی بشینم درس بخونم .دوم واسه پایان نامم باید کم کم شروع کنم این ترمم تمام شد باید روش کار کنم .بازم تصمیم گرفتم شبا که شما خوابی روش کار کنم.

بعدم بعدازظهرا باید برم دفترم 2 روز پیش که رفته بودم بعد از 6 ماه به اندازه یه بند انگشت خاک رو میز وصندلی بود (مامان مهسان وکیله) واسه این ماه جلسه های دادگاهم زیاده واسه همین اکثر صبحا نیستم.امروزم ساعت 11 جلسه دارم.

خیلی تو این مدت تنبلی کردم .باید دیگه تنبلیرو بزارم کنار الانم باید برم یه لایحه بنویسم.

 

خیلی آرزوها واست دارم چیزای که خودم  دوست داشتم شاید بگن تحمیلیه آرزو میکنم اون چیزایرو که دوست داشتم رو تو هم دوست داشته باشی .شایدم داشته باشی شکلت شبیه مامانته شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےگروه خونیت مثل مامانتهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے دیروز دقت کردم دیدم تمام انگشتات  دست وپات دقیقا مثل منه.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےاصلا نمیدونم بنده خدا بابات اینجا چیکاره بود؟شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

(دخترم ، امیدوارم وقتی که بزرگ شدی فهمیده و خوب باشی و نوشته های مادرت را بخونی و درک کنی که مادرت چه احساسی داشته و بدونی که دنیا ، زندگی ، خیلی زود و راحت میگذره ا و خیلی زود می رسه زمانی که تو هم مادر بشی و احساسها و نگرانی های مادرانه داشته باشی. و کاش آدم می تونست در آن واحد احساس مادرانه و پدرانه و فرزندانه را همه و همه را با هم درک کنه و در هر جایگاهی خوب و کامل باشه. )

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 

دیروز بعد از مدت ها بابات اجازه داد که خودم با ماشین ببرمت بیرونauto103.gif خیلی بهمون خوش گذشت من واست حرف میزدم شماهم یه چیزای البته به صورت آواز میگفتی نمیدونم جوابمو میدادی ؟

عزیزم تو این مدت به مامان کمک کن .خیلی دوست دارم .شاید یه کوچولو بعضی وقتا خسته بشم ولی میدونی که مامانت عاشقته.تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، بلاگر www.Bloger.Rozblog.Com

 

ازپیشرفت مهسان جون باید بگم دخترم یه کوچولو غلت میزنه.شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے آواز میخونه  هر چی دم دستش بیاد سریع میزاره تو دهنش از عروسک گرفته تا لباسش شونش حوله و............

niniweblog.com

.با صدای بلند میخنده  هنوزم خیلی کم فرنی بهش میدم.فکر کنم دیگه داره مامانشو خوب میشناسه چون دیروز وقتی که اومدم بغل خالش بود من نگرفتمش زد زیر گریه .تو روروکم خیلی سریع تر از قبل حرکت میکنه.

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 .دیگران رو ببخش نه به خاطر اینکه سزاور بخششند به خاطر اینکه تو سزاوار آرامشی

.:: ::.
کار جدید مهسان
موضوع :
نویسنده مامان مهسان تاریخ ارسال دوشنبه 12 ارديبهشت 1390 در ساعت 0:46

این روزا مهسان جون یه شیرین کاری یاد گرفته اون هم اینه که موقع خمیازه کشیدن از خودش صدا در می یاره

 

 

 

.:: ::.
شروع غذای کمکی
موضوع :
نویسنده مامان مهسان تاریخ ارسال شنبه 3 ارديبهشت 1390 در ساعت 13:44

خانومم عزیزم دختر نازم از امروز شروع کردم بهت غذای کمکی دادن هر چند شما شیر خشک میخوری ولی تا امروز چیزی به غیر از همون شیرخشکو یه مقداری آبجوش چیزی بهت ندادم عزیزم آب جوشم شیرین نمیکنم ولی دیروز دلم خواست یه کوچولو شیرین کنم ببینم عکس العملت چیه. اللهی مامانت فدات شه 60میلی آبو با یه کوچولو قند شیرین کردم دیدم توی که اصلا آب زیاد نمیخوری سریک دقیقه آب شیرین خوردی عزیزم چیزای شیزین دوست داری؟ خیلی بهت مزه داد ؟شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

از امروزم هر غذای که برات درست میکنم دستورشو میزارم که بعد خودت ازش استفاده کنی .اینم باید بدونی واسه درست کردن غذا از همه کلی میپرسم خوب مامانت بلد نیست .

عزیزم دیروز که از صبح بیدار شدم کلی ذوق داشتم میخواستم واست فرنی درست کنم خیلی خوشحال بودم هر چند دو روز قبلش لعاب برنج بهت داده بودم 

طرز درست کردن لعاب برنج:

یک قاشق غذاخوری برنج  رو شستم بعد تو قابلمه کوچولت 2 لیوان آب ریختم  برنجو بهش اضافه کردم گذاشتم تا یک ساعت جوش بخوره لعاب بندازه آب روشو دادم خوردی 2 قاشق بیشتر بهت ندادم که  روز دوم4 قاشق دادم

حالا بریم سروقت فرنی صبح که بیدار شدم به بابات گفتم میخوام واسه دخترم فرنی درست کنم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

گفت نه 00000675.gifزوده ولی وقتی که بردمت واسه چکاب دکتر گفت میتونی کم کم فرنیرو واسش شروع کنی منم لجباز کار خودمو کردم از شب قبل امتحان کرده بودم برای همین شروع کردم

طرز درست کردن فرنی:

1فنجان شیرو میزارم به مدت 10 دقیقه بجوشه بعد یک قاشق مربا خوری آرد برنج با نصف قاشق مرباخوری شکرتو یک فنجان آب مخلوط میکنم میریزیم تو شیر هی بهم میزنیم بعد که دیدیم غلظتش خوبه ازصافی رد میکنین بعد میدم بخوری

دیروز بعد از شیر خوردن  بهت دو قاشق دادم      شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

زیاد استقبال نکردی دکترتم گفته به زور بهت ندم. ایشا.. کم کم خوب میشی

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

امروز تو یه وبلاگ راجع به غذا دادن به کودکان یه مطلب  خیلی جالب دیدم تو وبلاگت میزارم وقتی بزرگ شدی خانوم شدی خودت مامان شدی واسه نی نیت استفاده کنی

 این مطلب را از وبلاگ سام عزیزم که مامانش زحمت میکشه گرفتمhttp://manvashoharam.blogfa.com

 چه موقع  کودک شما برای غذاخوردن آماده هست:(از4ماهگی)

اگرکودک شما کنجکاوانه وباسکوت مدل غذا خوردن شما نگاه میکنه

اگرکودک شما ناخودآگاه با دیدن قاشق دهانش رو بازوبسته میکند

اگر کودک  شما درهنگامی  که شما  لیوان آبی  مینوشید دست وپایش را تکان میدهد

اگر کودک شما لب بالایش کمک به بلعیدن غذا می کند

اگر کودک  شما نسبت به وزنش کمبود وزن دارد

اگر کودک  شما با 210 میلی هر 3ساعت ویا نوشیدن  شیر سینه ای شما هر2ساعت باز هم گرسنه هست ومرتبا بیدار میشه

هیچ وقت برای  غذا خوردن به کودک خود فشار نیاورید

اجازه دهید کودک غذا خود را با تمام وجود حس کند(حتی با سر وصورت)

هرگز و هرگز کودک خود را برای کثافت کاری دعوا نکنید

تربیت غذای کودکان از یک سالگی بع بعد میباشد

به کودک خود احترام بگذارید مثلا اگر کودکتان به هویچ علاقمند است ریز ریز او را با مزه هویج آشنا کنید

همیشه به کودکتان لبخند بزنید حتی موقع کثافت کاری

در هنگام غذا خوردن خودتان کودک را کنار خودتان بنشانید مرتب به به چه چه کنید تا کودکتان به هوس بیفتد

اجازه دهید همه چیز رو امتحان کند حتی قاشق شما رو

هرگز وهرگز مرتب دهان کودک را با دستمال پاک نکنید

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

خدای مهربون شکرت  واسه اینکه منو لایق مادر بودن دونستی واسه تمام این لحطات شیرینی که به من دادی واسه لذت دیدن لبخند دخترم . دخترم عزیزترینم همه وجودمو به خودت میسپارم تو تمام لحطات نگهدارش باششِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

وااااااااااااااای چقد نوشتم عزیزم واسه تو نوشتن لذت بخش ترین کار دنیا ست دوست دارم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

.:: ::.
مامان ناراحته
موضوع :
نویسنده مامان مهسان تاریخ ارسال سه شنبه 30 فروردين 1390 در ساعت 21:12

عزیزم امروز خیلی ناراحت بودم .دلم می خواست  دلیل ناراحتیمو اینجا بنویسم که بعدا بفهمی مامان اصلا مقصر نبود.

امروز زفته بویم یه جای که رونیکا با مامانش که دقیقا شمابااون تویه روز ویه ساعت دنیا اومدین اونجا بودن

niniweblog.com 

        

وقتی رونیکا گریه کرد مامانش بهش شیر خودشو داد اون خورد وخوابید ولی وقتی تو گریه کردی من طبق معمول  قمقمتو وبا آب جوشیده سردکه همیشه باهام هست رو اوردم بیرون تا واست شیر خشک درست کنم شِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے چون عزیزم دیگه به هیچ وجه شیر مامانتو نمی خوری

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

شاید خیلی موضوع مهمی نبود ولی من مثل همیشه که ناراحت میشم  با توجه به اینکه ۲۶ سالمه فوری اشکام سرازیز میشه بغضم گرفته بود ولی تمام سعیمو کردم که نکنه اشکام بریزه خیلی حس بدی بود که تو شیر خشک بخوری واقعیتش حسودی نبودبعدشم یه طوری کنایه آمیز بهم گفتند آخی شیر خشک میخوره منم حساس 

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

ولی همیشه این سوال تو ذهنم هست که اشتباه کردم بهت عادت دادم که شیرخشک  بخوری.حالا  بماند که میبریمت دکتر اونجا با چه مکافاتی شیر واست درست میکنم ولی به خدا تمام سعیمو کردم با اینکه اوایل نوک سینم زخم شده بود ازش خون میومد با درد بهت شیر میدادم  تا یک ماه  به هیچ وجه راضی نمی شدم بهت شیر خشک بدم ولی شما به هیچ وجه گریت تموم نمی شودشِـکـْلـَکْ هآے خـآنــــومے نوزاد ده بیست روزه که باید همش خواب باشه  همش بیدار بودیو گریه میکردی.خاله ملیحه میگه باید طاقت میوردی کم کم  خوب میشد ولی وزنتم اصلا بالا نرفته بودSmiley. همش وقتی که میخواستم مامان بشم بهترین چیزی که دوست داشتم وبهش فکر می کردم وتو دلم قندآب میشد دادن شیر به بچم بود اونم وقتی که بازیگوش شد ولی از شانس من نتونستم به این آرزوم برسم تازه مادرجونت میگه مامانتم از ۳۵ روزگی شیر خشک میخورد .منم شیر مامانمو نخوردم

 

 شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

ولی  تورو که دارم خدا رو هم شکر میکنم Smiley   خندت تمام غصه هامو از یادم میبره ازخدای مهربون میخوام همیشه مواظبت باشه خیلی دوست دارم

.:: ::.
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد


.:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.